خرید بک لینک

اعتراف قدیس اگوستین در برابر خدا

قدیس 2

قدیس 2

آگوستین معروف به آگوستین قدیس زاده ی 13 نوامبر 354میلادی و درگذشته ی 28 اوت 430میلادی ، از تأثیرگذارترین فیلسوفان و اندیشمندان مسیحیت در دوران باستان و اوایل قرون وسطی محسوب می‌گردد. او از شکل دهندگان سنت مسیحی غربی (کاتولیک و پروتستان) به حساب می‌آید. وی از قوم بربر در شمال آفریقا بود و در شهر تاگاسته یا سوق اهراس در ایالت رومی نومیدیه واقع در الجزایر کنونی متولد گردید. او از یک مادر مسیحی و پدر مشرک به دنیا آمد. در طفولیت و جوانی در آموزشگاهی به تحصیل پرداخت که دروسش سنگین و معلمانش فوق‌العاده سختگیر بودند. او مدتی در کارتاژ زندگی کرد و در این شهر بود که غرق در لذات دنیوی گردید و قسمت اعظم اوقات خود را صرف لهو و لعب می‌کرد. بعد به رم رفت و چندی در این شهر به تدریس پرداخت. از رم به میلان مسافرت کرد و در این شهر بود که رسماً مسیحی شد و سرانجام در سلک کشیشان درآمد. آگوستین در آغاز جوانی نه علاقه‌ای به دین داشت و نه فلسفه، و تمام اوقات خود را صرف مطالعه آثار ادبی می‌نمود، ولی پس از مطالعه آثار سیسرون به شدت به فلسفه علاقه‌مند گردید.

اعترافات

کسی هست که بتواند از عهده شکر وثنای خداوندگار برآید؟ چه شکوهمند است قدرت او! چه بی پایان و غیرقابل درک است حکمت او! خداوندا، آدمی یکی از آفریده های توست و طبیعتش مایل به پرستش تو. او بار سنگین مرگ را بر دوش می کشد، که نشانه ای است از معصیت خویش، تا همیشه در یاد داشته باشد که تو غرور و تکبرش را تاب نمی آوری. و با این وجود، از آن جا که او جزئی از مخلوقات توست، شوق ستایش تو را در سر دارد. اندیشه ی تو چنان در اعماق وجودش خانه نموده که راضی نمی شود مگر به ستایش تو، زیرا تو ما را از بهر خود پرداخته ای و قلوب مان روی آرامش نمی بینند تا آن گاه که در تو آرامش یابند.

من تو را خداوندگار آسمان ها و زمین، از بدو حیاتم و دوران طفولیتی که اکنون چیزی از آن در یاد ندارم، تکریم و ستایش کرده ام. اما اراده ی تو بر این قرار گرفته که آدمی بتواند پیشینه ی خویش را در آینه ی وجود دیگری کنکاش کند و برای شناخت بسیاری از مراحل حیاتش به گواه زبانی ضعیف تکیه نماید. در نهایت چندان بودم و زیستم تا مرحله ی نخست طفولیتم به سرآمد و حتی در آن حال نیز در پی یافتن نشانه هایی بودم تا به یاری آن ها احساساتم را برای دیگران بازگویم.

« بارالها! تو بزرگی و بینهایت سزاوار ستایشی. قدرت و حکمت بی حد تو بس عظیم است. با این همه، انسان، این جزء ناچیز آفرینش، آن که با فنا درآمیخته و نشان مرگ این کفاره ی گناه نخوت در پیشگاه تو را بر دوش میکشد [تا بداند] تو در برابر متفرعنان مقاومت میکنی ، اکنون می خواهد تو را بستاید. این تو هستی که ما را برانگیختی تا سرور خود را در ستایش تو بیابیم. زیرا تو ما را از برای خودت آفریدی و دل بی آرام ما، مادام که در تو نیارمیده است، در تب وتاب است.».

وی خدای را به درون خویش می خواند و نشان می دهد که هم خدا در آدمی هست و هم آدمی در خدا. او معتقد است خدا در همه جا و همه چیز، به کمال هست.

« بارالها! آیا زمین و آسمان گنجایی تو را بدان سبب که تو آنها را می آکَنی، دارند؟ آیا بی آن که آنها تو را شامل شوند، چیزی از تو باقی می ماند؟ آنچه از تو باقی مانده، درکجا پراکنده یا منتشر شده است، حال آن که تو زمین و آسمان را پر کرده ای. آیا نیاز نداری که چیزی تو را در بر گیرد؟ پس این تو هستی که همه چیز را در بر می گیری و می آکَنی.».

خانه ی کوچکی است جان من برای پذیرایی از تو. آن را وسعت بخش. ویرانه ای بیش نیست. آبادش ساز. می دانم و اعتراف میکنم اثاث خانه ی جان من دیدگان تو را می آزارد. اما چه کسی آن را می پالاید؟ وانگهی، بر دامان چه کسی سر به ندبه و زاری گذارم و تو را طلب کنم؟ پروردگار من! مرا از آلودگی نهانی ام بپالای! و از هر وسوسه ای که از جانب دیگری است، بِرَهان، و نفس مرا در خدمت خود گیر. پروردگارا من ایمان آوردم و از این رو سخن میگویم و تو این را میدانی. آیا نزد تو، به مثابه ی خصم خود، گناهانم را شرح نداده ام و تو آیا آلایش گناهان مرا مورد عفو و رحمت قرار ندادهای؟ مرا با تو سر مناقشه نیست. تویی که سراپا حقیقتی و از خوف این که مبادا بی عدالتی من علیه خود دروغ ساز کند، نمیخواهم خود را به خطا درافکنم. نه! مرا ابداً با تو سر مناقشه نیست. چه، اگر تو بخواهی از نزدیک، بی عدالتیهای ما را به سنجه ی عدل خود بسنجی، پروردگارا! پروردگارا! کیست که تاب عقوبت تو را بیاورد؟!».

می خواهم ننگهای گذشته و آلودگی های نفسانیام را به خاطر آورم؛ نه به خاطر آن که آنها را دوست می دارم، بلکه برای دوست داشتن تو. ای خدای من، و از عشق به حب توست که به انجام این کار مبادرت می ورزم. من به تلخی، راههای تباهی ام را مرور می کنم تا طعم شیرین رحمت تو را بچشم. آه! ای خدایی که مبرا از خطایی و ای سرچشمه ی سعادت و امنیت که مرا در خود پذیرا شدی و از شرکی که زایلم می کرد، بیرون کشاندی. در آن هنگام که از یکتایی تو رویگردان شدم، در هزار بیراهه ی تباهی گم گشتم. جوانی خام بودم و در آتش ارضای هوسهای دوزخی ام می سوختم. من جسورانه خود را در در آن هنگام که سرمست کبر عشق های رنگ به رنگ و ظلمانی، وانهاده بودم بودم پس زیبایی ام فرو پژمرد و می خواستم در نظر مردم مقبول افتم، در پیشگاه تو جز مایه ی ننگ و تباهی نبودم. ».

« خداوندا! این خاطرات زنده ی جان من است که به پیشگاه تو عرضه می دارم. فقط باید بگویم که در خلوت این جرم را مرتکب نمی شدم؛ جرمی که لذتش نه در آنچه که می طلبیدم، بلکه در فعل سرقت جای داشت. اگر تنها بودم، در آن هیچ رضایتی نمی یافتم. آه از رفیق بدخواه، اغواکننده ی اسرارآمیز نفس، سودای ملتهب آزار، واجد لهو و لعب، و آزردن همنوع بی آن که پای منفعت میان باشد. اما به محض آن که کسی بگوید برو فلان کار را انجام ده از رد خواسته اش شرمسار میشویم. ».

به کارتاژ رفتم، جایی که پیرامونم دیگ جوشانی از هوس های شرم آور میجوشید. من هنوز کسی را دوست نمی داشتم. فقط دوستدار مهر ورزیدن بودم. در گیر و دار میلی مکتوم به عشق بودم و از این که بیش از این ها در کشمکش نیستم، بر خود نهیب می زدم. اما از آنجا که عاشق دوست داشتن بودم، چیزی در خور عشق می جستم و از آرامش نهفته در طریق بدون دام، واهمه داشتم. جانم گرسنه بود، محروم از غذای روح، محروم از تو ای خدای من. اما این گرسنگی را احساس نمیکردم. من به غذای فسادناپذیر هیچ اشتهایی نداشتم؛ نه به دلیل سیری، بلکه هرچه محرومتر از اینگونه غذاها می ماندم، بیشتر موجب دلزدگی ام می شدند و از این رو، جانم بیمار بود و رنجور زخم های بدخیم. از خود به در شده با حاجتی حقیر، خود را به مخلوقات ضعیف زنان نزدیک می کردم. در صورتی که اگر این ضعیفه ها روح نداشتند، بی گمان کسی بدان ها مهر نمی ورزید

در خلال این دوره ی نه ساله که از نوزده سالگی تا بیست وهشت سالگی به درازا کشید، دستخوش هوسهای گوناگون بودم. فریفته می شدم و می فریفتم، اغوا می شدم و اغوا می کردم، در ملأ عام به تعلیم عمومی میپرداختم که آنها را « علوم آزاد » می خواندند و در خفا، به ریا، نام مذهب به آن می دادم. اینجا خود را قربانی غرور می کردم و آنجا دستخوش خرافه و در هر دو جا اسیر بطالت. از سویی خیال اقبال عامه را در سر می پروراندم از کف زدن های در تأتر گرفته تا مسابقات شعر، ملعبه ها، هذل های نمایشی و بل هوسی های مهمل و از سوی دیگر مشتاق پالودن خود از پلشتی ها بودم و از این رو بود که برای آنان که برگزیده و قدیسشان می خواندند، آذوقه می بردم تا در کارگاه بن خود از آن طعام ها، فرشتگان و خدایانی سازند که موجبات رستگاری مرا فراهم آورند. این اعمال و خیالات موهوم را دنبال میک ردم و به همراه دوستانی که به دست من و همچون من فریب خورده بودند، دلباخته ی آن اعمال شده بودم. بگذار خودپسندان استهزایم کنند، که تو ای خدای من، برای گرامیداشت آنان هرگز فرو افکنده و در هم شکسته نخواهی شد.

من شرمساری هایم را به قصد تسبیح تو در حضورت اعتراف خواهم کرد. از درگاه تو تمنا دارم که رخصتم دهی و حافظه ای قوی عطایم فرمایی که بتوانم تمامی انحرافات خطای گذشته ام را از نظر بگذرانم و به پیشگاه تو شکرانه ای را قربانی کنم. زیرا بدون تو، من به خودی خود کیستم؟ جز راهبری که به سوی تاریکی ها هدایت میکند؟ و در برابر، آن هنگام که جان من سلامت است، جز طفلی که شیر تو را می مکد و خوراکی فسادناپذیر را از تو به دست می آورد، چیستم؟ و انسان وقتی که انسان است، دیگر چه می خواهد باشد که مرتبتش بر او فزون آید؟ بگذار اربابان زر و زور بر ما بخندند، لیک ما ضعفا و فقرا، به اعترافاتمان ادامه خواهیم داد. »

و اکنون خداوندا، همه چیز سپری شده و زمان، زخم مرا التیام بخشیده است. آیا می توانم گوش قلبم را به دهان تو نزدیک کنم و از تو که نفس حقیقت هستی، بیاموزم که چرا گریستن بر شوربختی ها آرامبخش است؟ حال که همه جا حاضری، آیا می توانی به دور از ناکامی های ما بیارامی؟ و در حالی که ما به امواج حوادث درمی غلتیم، در خود محصور بمانی؟ اگر نتوانیم صدای گریه مان را به گوش تو برسانیم، دیگر امیدی برایمان باقی نمی ماند. پس شیرینی میوه ای که دستآورد مرارت و تلخی زندگی است، و حاصل شکوِه ها، اشکها، لابه ها، و مویه هاست، از کجا می آید؟ آیا شیرینی اش از آن جهت است که امیدوار باشیم تو صدای ما را می شنوی؟ این امر در مورد عباداتی که متضمن شوق رفتن به سوی تو هستند، صدق میکند. اما آیا این شیرینی از رنج یا ملالی بود که مرا از پای درمی آورد؟ من امید نداشتم که او حیات دوباره ای بیابد و این، آن چیزی نبود که با اشکهایم طلب می کردم. چون ملول بودم و می گریستم. همین. زیرا بینوا بودم و شادمانی ام را گم کرده بودم. آیا اشکهای تلخ، از پس ناکامی محسوس و کامیابی های سپری شده و آن کراهت سخت، کام مرا شیرین می کرد؟ ».

آلیپیوس مرا از ازدواج کردن بر حذر می داشت. او پیوسته به من می گفت که اگر من همسری اختیار کنم، به هیچ وجه نمی توانیم اوقات خود را وقف دل دادن به حکمت کنیم. او خود کاملاً پاكدامن بود و این امر از آن رو شگفت آور بود که در نوجوانی، تجربه ای در زمینه ی عشق داشت، اما دلبسته ی آن نمانده بود. او از این بابت سرخورده شده بود و نسبت به این امر احساس انزجار می کرد. از آن پس در پاكدامنی کامل به سر می برد. به او خرده می گرفتم و برایش از افرادی که با وجود ازدواج، حکمت را تلمذ کرده بودند، در خدمت خداوند بودند و نیز برخوردار از دوستان وفادار و گرانمایه، نمونه می آوردم. در حقیقت خود من از این اقتدار درونی بسیار دور بودم. اسیر و بیمار هوی وهوس بودم و با به دنبال کشیدن زنجیر اسارت خود، لذات فانی را می چشیدم. خوف آن داشتم که روزی این زنجیر از هم بگسلد و سخنان اندرزگونهای را که بر من ضربه می زد، همچون مجروحی که دست تیماردارش را که بر او مرهم می گذارد پس می زند، از خود دور سازم. به علاوه ابلیس برای اغوای آلیپیوس مرا به خدمت گرفته بود. او با سخنان پرجذبه و دلفریب من، بر سر راه آلیپیوس بذر دام هایی را می افشاند تا بر اثر آن، پاكدامنی و آزادی روحش را زایل کند. آلیپیوس از این که مردی چون من با یک چنین موقعیتی، در سودای شهوت گرفتار آمده، شگفت زده شده بود؛ در جایی که من هر بار در خلال مباحثاتمان به او می گفتم که برایم امکان ندارد که در تجرد به سر برم. برای مقاومت کردن در برابر اعجابش، به وی می گفتم که میان تجربه ی زودگذر و شتابزده ی او، از لذتی که وی به زحمت آن را به یاد می آورد و نیز تحقیر آن که بر او سهل و آسان بوده است با گوارایی پیوند مورد نظر من تفاوت زیادی وجود دارد و اگر نام در خور احترام ازدواج بر آن اضافه گردد، او دیگر نمی بایست از این که من چنین پیوندی را حقیر نمی شمردم به شگفت آید. سرانجام او نیز به ازدواج تمایل پیدا کرد... ».

« دیگر دوران نوجوانی پلید من به سر آمده بود. به دوران جوانی نزدیک می شدم و هرچه بر سن و سالم افزوده م یشد، سبک سری روحم بی پرواتر می شد. زیرا من فقط قادر به درك ذاتی بودم که قابل رؤیت باشد. به محض آن که اندکی به دروس حکمت توجه کردم، دیگر نمی توانستم تو را ای خدای من، در قالب جسمی انسانی تصور کنم. من همواره از این اعتقاد می گریختم و از خطایابی در ایمانیان، حتّی در ایمان مادر روحانیمان و کلیسای کاتولیک تو، خرسند می شدم. اما چه درکی می توانستم از تویی داشته باشم که نمی دیدم؟ پس کوشیدم تو را درك کنم. من که انسانی بیش نبودم، آن هم چه انسانی! تو، عظیم، یکتا و خدایی حقیقی هستی. تو را مدام در اعماق قلبم تغییرناپذیر و نقصناپذیر می انگاشتم. نمی دانم این یقین از چه وقت و از کجا در من راه یافته بود. اما به وضوح می دیدم و مطمئن بودم آن کس که تباه شدنی است، لایق آن کسی است که تباه نمی شود. لاجرم آن کس را که خدشه پذیر نبود، فراتر از کسی انگاشتم که خدشه پذیر بود و آن کس که اندیشناك تغییری نیست، در نظرم گرامی تر از کسی آمد که دستخوش تغییر بود... ».

« در حضور تو، مصمم شدم به این که مقام زبان را از بازار پرگویی بیرون بکشانم. دیگر نمی خواستم طفلانی که نه شریعت تو را می شناختند و نه آرامش تو را در سر داشتند، بلکه سرشار از هیجانات کاذب و دیوانه وار و ستیزه جویی های معرکه بودند، از دهان من برای جنون خویش حربه بسازند... ».

اینک ما بدانچه تو پرداخته ای می نگریم. زیرا هستی به دلیل « نگاه تو » هست. پس آنگاه که بیرون از خویش را می نگریم، موجودیت آنها را می بینیم و با تأمل در آنها درمی یابیم که زیبایند. لیکن تو، پیش از این [قبل از آن که چیزی پدید آید]، همه ی آنچه را که هست، به قصد خلق کردن در نظر آوردی. اکنون نیز اشتیاق انجام فعل نیک دامن گیرمان شده است و این شوق از همان دم که دل، خیر را از روح تو وام ستاند، در ما جای گرفت. پیشتر میل به شرّ در سر داشتیم، چرا که رهایت کرده بودیم. اما تو، ای خداوندگار یکتا! هرگز از« خیر » بازنایستادی. به رحمت تو، برخی از کارهای ما در نظر نیک می آید؛ اگرچه این نیکی دوامی نخواهد داشت. با این همه، ما دل به این سپرده ایم که سرانجام طعم آرامش را در پیشگاه متبرك تو خواهیم چشید. و اما تو که بی نیاز از هر خیری، طعم آرامش ابدی را می چشی. زیرا تو در خود غنوده ای. کیست که بتواند این حقیقت را درك کند؟ کدامین ملک بر ملائک دیگر چنین درکی را ارزانی خواهد کرد؟ یا کدامین فرشته بر آدم؟ پس، از تو باید خواست و در تو باید جست و فقط حلقه بر آستان تو باید کوفت؛ آستانی که خواهیم یافت و بر ما گشوده خواهد شد.

الله

Gallery item

Gallery item

تصویر تابلو معرق مس طرح بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود

تصویر تابلو معرق مس طرح بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود

بی‌همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود

داغِ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود

خمر من خمار من باغ من وبهار من

خواب ومن وقرار من بی تو بسر نمیشود

Gallery item

Gallery item

عاشقانه‌ای از واقف لاهوری - شهرستان ادب

عاشقانه‌ای از واقف لاهوری - شهرستان ادب

آتش جهنم

آتش جهنم

۩۩۩ ☫ خُلِدستان طریقت ☫ ۩۩۩ | شهریور ۱۴۰۰

۩۩۩ ☫ خُلِدستان طریقت ☫ ۩۩۩ | شهریور ۱۴۰۰

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: امیر اکبری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 17 تير 1405 ساعت: 5:36

صفحه بندی