


سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِن يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَّا يُؤْمِنُوا بِهَا وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا
به زودی کسانی را که در زمین، بناحق تکبّر میورزند، از آیاتم رویگردان سازم [به طوری که] اگر هر نشانهای را [از قدرت من] بنگرند، بدان ایمان نیاورند، و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند، و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند


أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ
آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدهایم و اینکه شما به سوی ما بازگردانیده نمیشوید؟


آیا گمان میکنید ایا میپندارید ؟؟؟؟؟
1-أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ
۲. أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنكُمْ وَيَعْلَمَ الصَّابِرِينَ
3. أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ


طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این
و خودم می دانم
كه نكردم فكری،
كه تأمّل ننمودم روزی،
ساعتی یا آنی
كه چه سان می گذرد عمر گران؟
كودكی رفت به بازی،بفراغت،به نشاط
فارغ از نیك و بد و مرگ و حیات
همه گفتند:كنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
كه پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ كه پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟
نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن؟
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن؟
سر هر بام كه شد خوابیدن؟
من نپرسیدم هیچ كه پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟
هیچ كس نیز نگفت:زندگی چیست،چرا می آییم………؟
بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟
به كجا باید رفت؟
با كدامین توشه به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ،هیچكس نیز به من هیچ نگفت.
نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط.
فارغ از نیك و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من،كه چه سان عمر گذشت؟
لیك گفتند همه كه جوانست هنوز،
بگذارید جوانی بكند ،
بهره از عمر بَرَد كامروایی بكند.
بگذارید كه خوش باشد و مست،
بعد از این باز ورا عمری هست
یك نفر بانگ بر آورد كه او از هم اكنون باید فكر آینده كند.
دیگری آوا داد : كه چو فردا بشود فكر فردا بكند.
سومی گفت:همانگونه كه دیروزش رفت ،
بگذرد امروزش،همچنین فردایش
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ كه چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی،
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی.
چه توانی كه زكف دادم مفت،
من نفهمیدم و كس نیز مرا هیچ نگفت.
قدرت عهد شباب،می توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد،
لیك بیهوده تلف گشت جوانی
هیهات
آن كسانی كه نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند،
عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده،
ومرا می گفتند كه چو آن ها باشم،
كه چو آنها دایم
فكر خوردن باشم،فكر گشتن باشم،فكر تأمین معاش،
فكر ثروت باشم،فكر یك زندگی بی جنجال ،فكر همسر باشم.
كس مرا هیچ نگفت
زندگی ثروت نیست،
زندگی داشتن همسر نیست،
زندگانی كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست،
من نفهمیدم و كس نیز مرا هیچ نگفت.
ای صد افسوس كه چون عمر گذشت معنیش می فهمم.
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق كه با عزمی جزم پای از بند هواها گُسَلَم
گام در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و كینه و بخل ،
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره كشف حقایق كوشم،
شربت جرأت و امّید و شهامت نوشم،
زره جنگ برای بد و نا حق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ،
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم.
من شدم خلق كه مثمر باشم،نه چنین زائد و بی جوش و خروش،
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس كه چون عمر گذشت معنیش می فهمم
كاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:
كودكی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل
به زبانی دیگر:
كودكی در غفلت، نوجوانی شهوت، در كهولت حسرت.




روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
حضرت عیسی ع فرمود
درخت را از میوه اش میشناسند شخص نیک چون خوش قلب است اعمالش نیز نیک است شخص بد چون بد باطن است اعمالش نیز بد است انچه در دل شخص باشد از سخنانش اشکار میگردد
أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِم ۗ
آیا در خودشان به تفکر نپرداختهاند
خدای تبارک وتعالی به ما نهیب زده است که در باره خودتان کمی فکر بکنیید که چرا وبرای چه خلق شده اید هدف از خلقت ما چیست هدف زندگی چیست منظور هدف نهایی است چون عمر کوتاه است ما باید هدف غایی زندگی را درک کنییم هدف اصلی زندگی این است که ما بعد از مرگ خداوند را ملاقات خواهیم کرد ان موقع که پرده های غیب کنار برود حقانیت کلام خداوند را درک خواهیم کرد اما بهترین درک این حقیقت قبل از مرگ است الان باید درنفوس خود تفکر کنییم وبه یقین برسیم کسی که ما را به این کلام أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِم دعوت کرده است خداست واو از ما خواسته است قبل از مرگ حقیقت را بجوییم وبر مدار حق وبه سوی حق حرکت بکنییم ودر زمره گروه کثیری از مردمان نباشیم که خداوند ولقای اورا منکر شدند وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ اللَّهِ
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بامِ عرش میآید صَـــــــــــــفیرم
چو حافظ عشق او در سینه دارم
اگرچه مُدَّعی بیند حقــــــــــــیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گر چه پیرم
قراری بسته ام با می فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم


أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى
وَالسَّلَامُ عَلَىٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُــــدَىٰ
آیا انسان گمان میکند بیهدف رها میشود؟!
و بر هر کس که از هدایت پیروی کند درود باد.




برچسب:
نویسنده: امیر اکبرینژاد